من خودم را در خواب در روستایی در مصر دیدم که بر سر سوار شدن به یک مینیبوس دعوایی درگرفت. یکی از کشاورزان به طبقه اول یک ساختمان رفت و شیشه پنجره را با چوب خود شکست. شیشههای شکسته به زمین افتاد و بین دو یا سه گروه از کشاورزان دعوایی درگرفت که در طی آن آجرهایی به سمت یکدیگر پرتاب شد. من در ابتدا در وسط این جمعیت بودم، اما پس از شروع دعوای آجری، از آنها فاصله گرفتم تا آسیب نبینم. من در این دعوا با هیچ یک از آنها نبودم. در حالی که از آن نبرد فرار میکردم، دری پیدا کردم، آن را باز کردم و خود را در داخل مسجدی در قسمت جلویی مسجد، کنار منبر یافتم. اذان گفته میشد و من تمام صدای اذان را شنیدم. کشاورزان را دیدم که ایستاده بودند و به صورت گروهی صف کشیده بودند و آماده نماز میشدند، اما متوجه حضور امام جماعت نشدم. در صف اول، افسری را دیدم که از همکاران من در دانشکده نظامی بود. او لباس غیرنظامی پوشیده بود و نامش (زمزم) بود. به او گفتم که در حال حاضر نبردی بین مردم در بیرون مسجد در جریان است، اما او همچنان ایستاده منتظر اذان بود. من به صفهای عقب رفتم تا با مردم به صورت گروهی نماز بخوانم زیرا صفهای اول پر شده بود. قبل از نماز، در حالی که من در صف ایستاده بودم، موجودی عجیب و کوتاه قد و بدون پا به سمت من آمد. یادم نمیآید چه شکلی بود. یک جعبه سفید کوچک به من داد که شبیه جعبه جواهرات بود. این موجود عجیب ناپدید شد. در آن لحظه، شروع به گریه کردم تا اینکه رؤیا پایان یافت. جعبه را باز کردم و چوبی به طول حدود بیست یا سی سانتیمتر پیدا کردم. شفاف یا نامرئی بود، اما ملموس بود و میتوانستم آن را حس کنم. آن را در دست گرفتم در حالی که نمازگزاران اطرافم به من نگاه میکردند. وقتی جعبه را گرفتم، گروهی از یهودیان را پشت سرم دیدم که با انزجار به من نگاه میکردند. یک دهقان به سمت من آمد و انتهای چوب را گرفت تا آن را از من بگیرد. بدون هیچ مقاومتی از سوی من، بدن او به محض اینکه چوب را گرفت ناپدید شد. تنها چیزی که باقی ماند ردایش بود که به زمین افتاد. سپس دهقان دیگری جلو آمد تا چوب را بگیرد و همان اتفاقی که برای دهقان اول افتاد برای او نیز افتاد. سپس دهقان سومی جلو آمد تا چوب را بگیرد و همان اتفاقی که برای دهقان اول و دوم افتاد برای او نیز افتاد. بعد از آن، از ترس جان کسی دیگر برای گرفتن چوب جلو نیامد. من همچنان به شدت گریه میکردم، سپس در حالی که گریه میکردم، خودم به سجده رفتم، در حالی که مردم در مسجد ایستاده و صف کشیده بودند و منتظر نماز بودند. این اتفاقات بین اذان و شروع نماز رخ داد، در حالی که مردم برای نماز صف کشیده بودند. این رؤیا در حالی که من در سجده بودم و گریه میکردم، پایان یافت.