۲ فوریه ۲۰۱۴
النصیر صلاح الدین ایوبی
او پادشاه الناصر ابوالمظفر یوسف بن ایوب بن شاذی بن مروان، بنیانگذار سلسله ایوبیان در مصر و شام است. او یک شوالیه شریف، یک قهرمان شجاع و یکی از بهترین رهبران شناخته شده برای بشر است. اخلاق او توسط دشمنانش در میان صلیبیون قبل از دوستان و زندگینامه نویسانش گواهی شده است. او نمونه ای منحصر به فرد از یک شخصیت غول پیکر است که توسط اسلام خلق شده است. او قهرمان صلاح الدین ایوبی، آزاد کننده اورشلیم از صلیبیون و قهرمان نبرد حطین است.
تربیت او
صلاحالدین در سال ۵۳۲ هجری قمری / ۱۱۳۸ میلادی در تکریت در خانوادهای کرد متولد شد. پدرش از طرف بهروز، فرماندار قلعه تکریت بود و عمویش، اسدالدین شیرکوه، یکی از فرماندهان بزرگ ارتش نورالدین زنگی، حاکم موصل، بود. عجیب اینکه تولد صلاحالدین یوسف بن نجمالدین ایوب بن شاذی با اجبار پدرش به ترک تکریت همزمان شد و این باعث شد پدرش احساس بدشانسی کند. یکی از حاضران به او گفت: «از کجا میدانی که این نوزاد، پادشاهی بزرگ و مشهور خواهد شد؟!»
نجم الدین ایوب به همراه خانوادهاش از تکریت به موصل مهاجرت کرد و نزد عماد الدین زنگی اقامت گزید و عماد الدین زنگی او را گرامی داشت. صلاح الدین، کودک، در محیطی پربرکت پرورش یافت، جایی که با شرافت، جوانمردی، آموزش سلاح و عشق به جهاد بزرگ شد. او قرآن کریم را تلاوت میکرد، حدیث شریف را حفظ میکرد و هر آنچه از زبان عربی میتوانست، فرا میگرفت.
صلاح الدین، وزیر در مصر
پیش از ورود صلاحالدین، مصر مقر خلافت فاطمیان بود. در آن زمان، مصر طعمه شورشهای داخلی بین فرقههای مختلف، از مملوکان ترک گرفته تا سودانیها و مراکشیها، بود. اوضاع به دلیل آشفتگی ناشی از جانشینی تعداد زیادی از خلفای فاطمی در دورههای کوتاه، که تصمیمات آنها توسط مجموعهای از وزرا کنترل میشد، ناپایدار بود. صلیبیون به مصر طمع داشتند. هنگامی که فرمانده نورالدین محمود این اختلافات را دید و متوجه شد که پادشاه صلیبی اورشلیم طمع به اشغال مصر دارد، نورالدین محمود ارتشی را از دمشق به فرماندهی اسدالدین شیرکوه به کمک برادرزادهاش صلاحالدین به مصر فرستاد. هنگامی که صلیبیون از ورود اسدالدین شیرکوه مطلع شدند، مصر را ترک کردند و اسدالدین وارد آن شد. سپس صلاحالدین به عنوان وزیر جانشین او شد.
افراد منفعتطلب و جاهطلب توطئههایی را طرحریزی میکردند، اما صلاحالدین همانطور که بر فتنههای خارجی غلبه میکرد، بر آنها نیز غلبه کرد. صلاحالدین شاهد ظهور باطنیه در مصر بود، بنابراین دو مدرسه بزرگ، مدرسه ناصریه و مدرسه کاملیه، را تأسیس کرد تا مردم را به مذهب اهل سنت سوق دهد و راه را برای تغییر مورد نظر خود هموار کند، تا اینکه صلاحالدین کاملاً بر مصر مسلط شد. پس از مرگ خلیفه فاطمی العاضید در سال ۵۶۶ هجری / ۱۱۷۱ میلادی، صلاحالدین از علما خواست تا المستدع عباسی را خلیفه اعلام کنند، روزهای جمعه برای او نماز بخوانند و از منابر به نام او خطبه بخوانند. بدین ترتیب، خلافت فاطمیان در مصر پایان یافت و صلاحالدین به عنوان نماینده نورالدین بر مصر حکومت کرد، که در نهایت خلافت عباسی را به رسمیت شناخت. مصر بار دیگر به آغوش خلافت اسلامی بازگشت و صلاحالدین ارباب مصر شد و هیچ کس دیگری در آن حرفی برای گفتن نداشت.
تأسیس دولت
نورالدین محمود هنوز زنده بود و صلاح الدین از اینکه نورالدین با او بجنگد، بیم داشت، بنابراین به فکر یافتن جای دیگری برای تأسیس دولت خود افتاد. صلاح الدین از همان ابتدا برخی از اطرافیان خود را برای بررسی اوضاع در نوبه، یمن و برقه فرستاد.
نورالدین محمود در شوال ۵۶۹ هجری / ۱۱۷۴ میلادی درگذشت و اوضاع برای صلاح الدین رو به بهبود گذاشت و او تلاش برای اتحاد مصر و شام را آغاز کرد. صلاح الدین پس از مرگ نورالدین به سمت شام رهسپار شد. او به دمشق لشکرکشی کرد و موفق شد شورشهایی را که در شام به دلیل تمایل به تصرف سلطنت نورالدین در گرفته بود، سرکوب کند. او نزدیک به دو سال در آنجا ماند تا ثبات را به حکومت بازگرداند و دمشق را ضمیمه خود کرد، سپس حمص و سپس حلب را تصرف کرد. بدین ترتیب، صلاح الدین سلطان مصر و شام شد. سپس به مصر بازگشت و اصلاحات داخلی را به ویژه در قاهره و اسکندریه آغاز کرد. اقتدار صلاح الدین در سراسر کشور گسترش یافت و از نوبه در جنوب و برقه در غرب تا سرزمینهای ارمنیها در شمال و جزیره و موصل در شرق امتداد یافت.
صلاح الدین و جهاد
صلاح الدین رحمه الله سرشار از عشق به جهاد و شور و اشتیاق برای آن بود، به طوری که این عشق سراسر وجودش را فرا گرفته بود، تا جایی که امام ذهبی در کتاب «السیر» درباره او میگوید: «او اشتیاقی برای برپایی جهاد و نابودی دشمنان داشت، اشتیاقی که در جهان نظیر آن هرگز شنیده نشده بود.»
به همین دلیل، خدا او را رحمت کند، خانواده، فرزندان و کشورش را رها کرد. هیچ گرایشی جز به سوی او و هیچ عشقی جز به مردانش نداشت. قاضی بهاءالدین میگوید: «وقتی مردی میخواست به او نزدیک شود، او را به جهاد ترغیب میکرد. اگر سوگند میخورد که پس از عزیمت به جهاد، دینار یا درهمی جز برای جهاد یا تهیه آذوقه خرج نکرده است، سوگندش صادق و قابل اجرا بود.»
هر انسانی دغدغهای دارد و دغدغهی هر انسانی متناسب با دغدغههای اوست. گویی ابن قیم، رحمه الله، در توصیف صلاح الدین میگوید: «سعادت از طریق سعادت به دست نمیآید. شادی و لذت با تحمل وحشتها و سختیها تعیین میشود. کسی که دغدغهای ندارد، شادی ندارد، کسی که صبر ندارد، لذت ندارد، کسی که بدبختی ندارد، سعادت ندارد و کسی که خستگی ندارد، آرامش ندارد.»
بنابراین، تمام زندگی صلاحالدین مبارزه بود. او از یک فتح به فتح دیگر، از یک نبرد به نبرد دیگر بازمیگشت. شرح حال او که توسط ابن اثیر در کتابش «الکامل فی التاریخ» نوشته شده، بیش از ۲۲۰ صفحه را در بر میگیرد که همه آنها پر از مبارزه است. نبرد حطین یکی از نبردهای اوست که با قلمهای نور بر صفحات طلا نوشته شده و به عنوان شاهدی بر تمام معانی مبارزه و فداکاری بر پیشانی تاریخ حک شده است.
جنگ با صلیبیون
در حالی که صلاحالدین نفوذ خود را در شام گسترش میداد، اغلب صلیبیون را به حال خود رها میکرد و رویارویی با آنها را به تعویق میانداخت، اگرچه اغلب از اجتنابناپذیر بودن آن آگاه بود. با این حال، هنگامی که رویارویی رخ میداد، معمولاً پیروز از آن بیرون میآمد. استثنا نبرد مونتگیسار در سال ۵۷۳ هجری قمری / ۲۵ نوامبر ۱۱۷۷ میلادی بود. صلیبیون هیچ مقاومتی نشان ندادند و صلاحالدین اشتباه کرد و نیروهای خود را رها کرد تا پراکنده شوند و به دنبال غنایم بروند. نیروهای بالدوین ششم، پادشاه اورشلیم، رینالد، و شوالیههای معبد به او حمله کردند و او را شکست دادند. با این حال، صلاحالدین بازگشت و از غرب به کشورهای فرانکی حمله کرد و بالدوین را در نبرد مرج عیون در سال ۵۷۵ هجری قمری / ۱۱۷۹ میلادی و دوباره سال بعد در نبرد خلیج یعقوب شکست داد. سپس در سال ۵۷۶ هجری قمری / ۱۱۸۰ میلادی بین صلیبیون و صلاحالدین آتشبس برقرار شد.
با این حال، حملات صلیبیون بازگشت و صلاح الدین را به واکنش واداشت. رینالد با ناوگان خود در دریای سرخ، تجارت و زائران مسلمان را آزار میداد. صلاح الدین در سال ۵۷۷ هجری / ۱۱۸۲ میلادی ناوگانی متشکل از ۳۰ کشتی برای حمله به بیروت ساخت. سپس رینالد تهدید به حمله به مکه و مدینه کرد. صلاح الدین قلعه کرک، دژ رینالد، را دو بار در سالهای ۱۱۸۳ میلادی و ۱۱۸۴ میلادی محاصره کرد. رینالد در سال ۵۸۱ هجری / ۱۱۸۵ میلادی با حمله به کاروانهای زائران مسلمان به این اقدام پاسخ داد.
فتح اورشلیم
در سال ۵۸۳ هجری قمری / ۱۱۸۷ میلادی، بیشتر شهرها و قلعههای پادشاهی اورشلیم به دست صلاحالدین افتاد. سپس سپاهیان صلاحالدین در نبرد حطین در ۲۴ ربیعالآخر سال ۵۸۳ هجری قمری / ۴ ژوئیه ۱۱۸۷ میلادی، نیروهای صلیبی را شکست دادند. پس از این نبرد، نیروهای صلاحالدین و برادرش، ملک العادل، به سرعت تقریباً تمام شهرهای ساحلی جنوب طرابلس: عکا، بیروت، صیدا، یافا، قیصریه و اشکلون را اشغال کردند. ارتباطات پادشاهی لاتین اورشلیم با اروپا قطع شد و در نیمه دوم سپتامبر ۱۱۸۷ میلادی، نیروهای صلاحالدین اورشلیم را محاصره کردند. پادگان کوچک آن قادر به دفاع از آن در برابر فشار ۶۰۰۰۰ نفر نبود. پس از شش روز تسلیم شد. در ۲۷ رجب ۵۸۳ هجری قمری / ۱۲ اکتبر ۱۱۸۷ میلادی، دروازهها گشوده شدند و پرچم زرد سلطان صلاحالدین بر فراز اورشلیم برافراشته شد.
صلاح الدین با اورشلیم و ساکنان آن بسیار ملایم تر و ملایم تر از مهاجمان صلیبی که تقریباً یک قرن قبل از آن شهر را از حکومت مصر بیرون کشیده بودند، رفتار کرد. هیچ حادثه ای از قتل، غارت یا تخریب کلیساها رخ نداد. سقوط پادشاهی اورشلیم، روم را بر آن داشت تا مقدمات سومین جنگ صلیبی را برای بازپس گیری اورشلیم آغاز کند، اما این جنگ شکست خورد.
ریچارد شیردل و جنگ صلیبی سوم
فتح اورشلیم، سومین جنگ صلیبی را برانگیخت که در انگلستان و بخشهایی از فرانسه توسط مالیات ویژهای که در غرب به عنوان مالیات صلاحالدین شناخته میشود، تأمین مالی میشد. این لشکرکشی توسط سه نفر از قدرتمندترین پادشاهان اروپایی در آن زمان رهبری میشد: ریچارد شیردل، پادشاه انگلستان؛ فیلیپ آگوستوس، پادشاه فرانسه؛ و فردریک بارباروسا، پادشاه آلمان و امپراتور مقدس روم. با این حال، دومی در طول سفر درگذشت و دو نفر دیگر به محاصره عکا پیوستند که در سال ۵۸۷ هجری / ۱۱۹۱ میلادی سقوط کرد. سه هزار زندانی مسلمان، از جمله زنان و کودکان، اعدام شدند. در ۷ سپتامبر ۱۱۹۱، ارتشهای صلاحالدین با ارتشهای صلیبی به رهبری ریچارد در نبرد ارسوف درگیر شدند که در آن صلاحالدین شکست خورد. با این حال، صلیبیون نتوانستند به داخل کشور حمله کنند و در ساحل ماندند. تمام تلاشهای آنها برای فتح اورشلیم با شکست مواجه شد. در سال ۵۸۷ هجری قمری / ۱۱۹۲ میلادی، ریچارد پیمان رمله را با صلاح الدین ایوبی امضا کرد که بر اساس آن، پادشاهی صلیبی اورشلیم را به نوار ساحلی بین یافا و صور بازگرداند. اورشلیم همچنین به روی زائران مسیحی باز شد.
رابطه بین صلاح الدین و ریچارد، علیرغم رقابت نظامیشان، نمونهای از جوانمردی و احترام متقابل بود. وقتی ریچارد به تب مبتلا شد، صلاح الدین پزشک شخصی خود و همچنین میوه تازه و یخ برای خنک کردن نوشیدنیهایش را برای او فرستاد. وقتی ریچارد اسب خود را در ارسوف از دست داد، صلاح الدین دو اسب برای او فرستاد.
مشخص است که صلاحالدین و ریچارد هرگز رو در رو ملاقات نکردند و ارتباط بین آنها از طریق نامه یا از طریق پیک بوده است.
مرگ او
صلاحالدین در سال ۵۸۹ هجری/۱۱۹۳ میلادی پنجاه و هفت ساله بود، اما خستگی و کوفتگی که در طول رویارویی با صلیبیون تجربه کرد، سلامتیاش را تضعیف کرده بود. او در اورشلیم ماند تا اینکه از عزیمت ریچارد شیردل مطلع شد. سپس به سازماندهی امور اداری منطقه فلسطین روی آورد، اما کار او را مجبور به لشکرکشی به دمشق کرد. در عین حال، مشکلات اداری و انباشت وظایف سازمانی که در طول چهار سال جنگیدن انباشته بود، سفر او به مصر و انجام حج را به تعویق انداخت و او را ملزم به تلاش فراوان برای جبران ویرانیهای جنگها کرد. او اوقات فراغت خود را صرف بحث با علما در مورد مسائل مذهبی میکرد و گاهی به شکار میرفت. با این حال، هر کسی که او را در اواخر زمستان میدید، متوجه میشد که سلامتیاش رو به زوال است. او شروع به شکایت از خستگی و فراموشی کرد و دیگر قادر به پذیرش مردم نبود.
در شانزدهم صفر ۵۸۹ هجری قمری / ۲۱ فوریه ۱۱۹۳ میلادی، او به تب صفراوی مبتلا شد که دوازده روز ادامه داشت. او علائم بیماری را با شکیبایی و آرامش تحمل کرد، زیرا میدانست که پایان نزدیک است. در ۲۴ صفر / ۱ مارس، به کما رفت. پس از نماز صبح روز چهارشنبه، ۲۷ صفر / ۴ مارس، در حالی که شیخ ابوجعفر، امام کلاس، در مقابل او قرآن میخواند تا اینکه به آیه: {هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهادَة} رسید، صلاحالدین چشمانش را باز کرد و لبخندی زد، چهرهاش روشن شد و شنید که میگوید: «حق...» سپس به نزد پروردگارش در قلعه دمشق رفت. قاضی فاضل و قاضی-مورخ ابن شداد مقدمات او را فراهم کردند، واعظ دمشق او را غسل داد، مردم در ارگ جمع شدند، بر او نماز خواندند و او در آنجا دفن شد و غم و اندوه در میان کوچک و بزرگ گسترش یافت. سپس پسرش، ملک افضل علی، سه روز به سوگواری نشست و نامههایی به برادرش العزیز عثمان در مصر، برادرش الظاهر غازی در حلب و عمویش العادل در کرک فرستاد و آنها نیز در این مراسم شرکت کردند. سپس دارایی او تخمین زده شد و به یک دینار و سی و شش درهم رسید. او هیچ پول دیگری، اعم از ثابت یا منقول، از خود به جا نگذاشت، زیرا بیشتر ثروت خود را صرف امور خیریه کرده بود.
اگرچه دولتی که صلاحالدین بنیان نهاد، پس از مرگش دوام چندانی نیاورد، اما صلاحالدین در آگاهی اسلامی، آزادکننده اورشلیم محسوب میشود و شخصیت او الهامبخش حماسهها، اشعار و حتی برنامههای درسی ملی کشورهای عربی بوده است. دهها کتاب درباره زندگی او نوشته شده و نمایشنامهها، آثار نمایشی و آثار دیگری نیز اقتباس شدهاند. صلاحالدین هنوز هم به عنوان نمونهای از رهبر ایدهآل مسلمان که قاطعانه با دشمنان خود برای آزادسازی سرزمینهای مسلمانان مقابله کرد، بدون اینکه از جوانمردی و اخلاق والا دست بکشد، یاد میشود.
از کتاب رهبران فراموش نشدنی نوشته سرگرد تامر بدر
او پادشاه الناصر ابوالمظفر یوسف بن ایوب بن شاذی بن مروان، بنیانگذار سلسله ایوبیان در مصر و شام است. او یک شوالیه شریف، یک قهرمان شجاع و یکی از بهترین رهبران شناخته شده برای بشر است. اخلاق او توسط دشمنانش در میان صلیبیون قبل از دوستان و زندگینامه نویسانش گواهی شده است. او نمونه ای منحصر به فرد از یک شخصیت غول پیکر است که توسط اسلام خلق شده است. او قهرمان صلاح الدین ایوبی، آزاد کننده اورشلیم از صلیبیون و قهرمان نبرد حطین است.
تربیت او
صلاحالدین در سال ۵۳۲ هجری قمری / ۱۱۳۸ میلادی در تکریت در خانوادهای کرد متولد شد. پدرش از طرف بهروز، فرماندار قلعه تکریت بود و عمویش، اسدالدین شیرکوه، یکی از فرماندهان بزرگ ارتش نورالدین زنگی، حاکم موصل، بود. عجیب اینکه تولد صلاحالدین یوسف بن نجمالدین ایوب بن شاذی با اجبار پدرش به ترک تکریت همزمان شد و این باعث شد پدرش احساس بدشانسی کند. یکی از حاضران به او گفت: «از کجا میدانی که این نوزاد، پادشاهی بزرگ و مشهور خواهد شد؟!»
نجم الدین ایوب به همراه خانوادهاش از تکریت به موصل مهاجرت کرد و نزد عماد الدین زنگی اقامت گزید و عماد الدین زنگی او را گرامی داشت. صلاح الدین، کودک، در محیطی پربرکت پرورش یافت، جایی که با شرافت، جوانمردی، آموزش سلاح و عشق به جهاد بزرگ شد. او قرآن کریم را تلاوت میکرد، حدیث شریف را حفظ میکرد و هر آنچه از زبان عربی میتوانست، فرا میگرفت.
صلاح الدین، وزیر در مصر
پیش از ورود صلاحالدین، مصر مقر خلافت فاطمیان بود. در آن زمان، مصر طعمه شورشهای داخلی بین فرقههای مختلف، از مملوکان ترک گرفته تا سودانیها و مراکشیها، بود. اوضاع به دلیل آشفتگی ناشی از جانشینی تعداد زیادی از خلفای فاطمی در دورههای کوتاه، که تصمیمات آنها توسط مجموعهای از وزرا کنترل میشد، ناپایدار بود. صلیبیون به مصر طمع داشتند. هنگامی که فرمانده نورالدین محمود این اختلافات را دید و متوجه شد که پادشاه صلیبی اورشلیم طمع به اشغال مصر دارد، نورالدین محمود ارتشی را از دمشق به فرماندهی اسدالدین شیرکوه به کمک برادرزادهاش صلاحالدین به مصر فرستاد. هنگامی که صلیبیون از ورود اسدالدین شیرکوه مطلع شدند، مصر را ترک کردند و اسدالدین وارد آن شد. سپس صلاحالدین به عنوان وزیر جانشین او شد.
افراد منفعتطلب و جاهطلب توطئههایی را طرحریزی میکردند، اما صلاحالدین همانطور که بر فتنههای خارجی غلبه میکرد، بر آنها نیز غلبه کرد. صلاحالدین شاهد ظهور باطنیه در مصر بود، بنابراین دو مدرسه بزرگ، مدرسه ناصریه و مدرسه کاملیه، را تأسیس کرد تا مردم را به مذهب اهل سنت سوق دهد و راه را برای تغییر مورد نظر خود هموار کند، تا اینکه صلاحالدین کاملاً بر مصر مسلط شد. پس از مرگ خلیفه فاطمی العاضید در سال ۵۶۶ هجری / ۱۱۷۱ میلادی، صلاحالدین از علما خواست تا المستدع عباسی را خلیفه اعلام کنند، روزهای جمعه برای او نماز بخوانند و از منابر به نام او خطبه بخوانند. بدین ترتیب، خلافت فاطمیان در مصر پایان یافت و صلاحالدین به عنوان نماینده نورالدین بر مصر حکومت کرد، که در نهایت خلافت عباسی را به رسمیت شناخت. مصر بار دیگر به آغوش خلافت اسلامی بازگشت و صلاحالدین ارباب مصر شد و هیچ کس دیگری در آن حرفی برای گفتن نداشت.
تأسیس دولت
نورالدین محمود هنوز زنده بود و صلاح الدین از اینکه نورالدین با او بجنگد، بیم داشت، بنابراین به فکر یافتن جای دیگری برای تأسیس دولت خود افتاد. صلاح الدین از همان ابتدا برخی از اطرافیان خود را برای بررسی اوضاع در نوبه، یمن و برقه فرستاد.
نورالدین محمود در شوال ۵۶۹ هجری / ۱۱۷۴ میلادی درگذشت و اوضاع برای صلاح الدین رو به بهبود گذاشت و او تلاش برای اتحاد مصر و شام را آغاز کرد. صلاح الدین پس از مرگ نورالدین به سمت شام رهسپار شد. او به دمشق لشکرکشی کرد و موفق شد شورشهایی را که در شام به دلیل تمایل به تصرف سلطنت نورالدین در گرفته بود، سرکوب کند. او نزدیک به دو سال در آنجا ماند تا ثبات را به حکومت بازگرداند و دمشق را ضمیمه خود کرد، سپس حمص و سپس حلب را تصرف کرد. بدین ترتیب، صلاح الدین سلطان مصر و شام شد. سپس به مصر بازگشت و اصلاحات داخلی را به ویژه در قاهره و اسکندریه آغاز کرد. اقتدار صلاح الدین در سراسر کشور گسترش یافت و از نوبه در جنوب و برقه در غرب تا سرزمینهای ارمنیها در شمال و جزیره و موصل در شرق امتداد یافت.
صلاح الدین و جهاد
صلاح الدین رحمه الله سرشار از عشق به جهاد و شور و اشتیاق برای آن بود، به طوری که این عشق سراسر وجودش را فرا گرفته بود، تا جایی که امام ذهبی در کتاب «السیر» درباره او میگوید: «او اشتیاقی برای برپایی جهاد و نابودی دشمنان داشت، اشتیاقی که در جهان نظیر آن هرگز شنیده نشده بود.»
به همین دلیل، خدا او را رحمت کند، خانواده، فرزندان و کشورش را رها کرد. هیچ گرایشی جز به سوی او و هیچ عشقی جز به مردانش نداشت. قاضی بهاءالدین میگوید: «وقتی مردی میخواست به او نزدیک شود، او را به جهاد ترغیب میکرد. اگر سوگند میخورد که پس از عزیمت به جهاد، دینار یا درهمی جز برای جهاد یا تهیه آذوقه خرج نکرده است، سوگندش صادق و قابل اجرا بود.»
هر انسانی دغدغهای دارد و دغدغهی هر انسانی متناسب با دغدغههای اوست. گویی ابن قیم، رحمه الله، در توصیف صلاح الدین میگوید: «سعادت از طریق سعادت به دست نمیآید. شادی و لذت با تحمل وحشتها و سختیها تعیین میشود. کسی که دغدغهای ندارد، شادی ندارد، کسی که صبر ندارد، لذت ندارد، کسی که بدبختی ندارد، سعادت ندارد و کسی که خستگی ندارد، آرامش ندارد.»
بنابراین، تمام زندگی صلاحالدین مبارزه بود. او از یک فتح به فتح دیگر، از یک نبرد به نبرد دیگر بازمیگشت. شرح حال او که توسط ابن اثیر در کتابش «الکامل فی التاریخ» نوشته شده، بیش از ۲۲۰ صفحه را در بر میگیرد که همه آنها پر از مبارزه است. نبرد حطین یکی از نبردهای اوست که با قلمهای نور بر صفحات طلا نوشته شده و به عنوان شاهدی بر تمام معانی مبارزه و فداکاری بر پیشانی تاریخ حک شده است.
جنگ با صلیبیون
در حالی که صلاحالدین نفوذ خود را در شام گسترش میداد، اغلب صلیبیون را به حال خود رها میکرد و رویارویی با آنها را به تعویق میانداخت، اگرچه اغلب از اجتنابناپذیر بودن آن آگاه بود. با این حال، هنگامی که رویارویی رخ میداد، معمولاً پیروز از آن بیرون میآمد. استثنا نبرد مونتگیسار در سال ۵۷۳ هجری قمری / ۲۵ نوامبر ۱۱۷۷ میلادی بود. صلیبیون هیچ مقاومتی نشان ندادند و صلاحالدین اشتباه کرد و نیروهای خود را رها کرد تا پراکنده شوند و به دنبال غنایم بروند. نیروهای بالدوین ششم، پادشاه اورشلیم، رینالد، و شوالیههای معبد به او حمله کردند و او را شکست دادند. با این حال، صلاحالدین بازگشت و از غرب به کشورهای فرانکی حمله کرد و بالدوین را در نبرد مرج عیون در سال ۵۷۵ هجری قمری / ۱۱۷۹ میلادی و دوباره سال بعد در نبرد خلیج یعقوب شکست داد. سپس در سال ۵۷۶ هجری قمری / ۱۱۸۰ میلادی بین صلیبیون و صلاحالدین آتشبس برقرار شد.
با این حال، حملات صلیبیون بازگشت و صلاح الدین را به واکنش واداشت. رینالد با ناوگان خود در دریای سرخ، تجارت و زائران مسلمان را آزار میداد. صلاح الدین در سال ۵۷۷ هجری / ۱۱۸۲ میلادی ناوگانی متشکل از ۳۰ کشتی برای حمله به بیروت ساخت. سپس رینالد تهدید به حمله به مکه و مدینه کرد. صلاح الدین قلعه کرک، دژ رینالد، را دو بار در سالهای ۱۱۸۳ میلادی و ۱۱۸۴ میلادی محاصره کرد. رینالد در سال ۵۸۱ هجری / ۱۱۸۵ میلادی با حمله به کاروانهای زائران مسلمان به این اقدام پاسخ داد.
فتح اورشلیم
در سال ۵۸۳ هجری قمری / ۱۱۸۷ میلادی، بیشتر شهرها و قلعههای پادشاهی اورشلیم به دست صلاحالدین افتاد. سپس سپاهیان صلاحالدین در نبرد حطین در ۲۴ ربیعالآخر سال ۵۸۳ هجری قمری / ۴ ژوئیه ۱۱۸۷ میلادی، نیروهای صلیبی را شکست دادند. پس از این نبرد، نیروهای صلاحالدین و برادرش، ملک العادل، به سرعت تقریباً تمام شهرهای ساحلی جنوب طرابلس: عکا، بیروت، صیدا، یافا، قیصریه و اشکلون را اشغال کردند. ارتباطات پادشاهی لاتین اورشلیم با اروپا قطع شد و در نیمه دوم سپتامبر ۱۱۸۷ میلادی، نیروهای صلاحالدین اورشلیم را محاصره کردند. پادگان کوچک آن قادر به دفاع از آن در برابر فشار ۶۰۰۰۰ نفر نبود. پس از شش روز تسلیم شد. در ۲۷ رجب ۵۸۳ هجری قمری / ۱۲ اکتبر ۱۱۸۷ میلادی، دروازهها گشوده شدند و پرچم زرد سلطان صلاحالدین بر فراز اورشلیم برافراشته شد.
صلاح الدین با اورشلیم و ساکنان آن بسیار ملایم تر و ملایم تر از مهاجمان صلیبی که تقریباً یک قرن قبل از آن شهر را از حکومت مصر بیرون کشیده بودند، رفتار کرد. هیچ حادثه ای از قتل، غارت یا تخریب کلیساها رخ نداد. سقوط پادشاهی اورشلیم، روم را بر آن داشت تا مقدمات سومین جنگ صلیبی را برای بازپس گیری اورشلیم آغاز کند، اما این جنگ شکست خورد.
ریچارد شیردل و جنگ صلیبی سوم
فتح اورشلیم، سومین جنگ صلیبی را برانگیخت که در انگلستان و بخشهایی از فرانسه توسط مالیات ویژهای که در غرب به عنوان مالیات صلاحالدین شناخته میشود، تأمین مالی میشد. این لشکرکشی توسط سه نفر از قدرتمندترین پادشاهان اروپایی در آن زمان رهبری میشد: ریچارد شیردل، پادشاه انگلستان؛ فیلیپ آگوستوس، پادشاه فرانسه؛ و فردریک بارباروسا، پادشاه آلمان و امپراتور مقدس روم. با این حال، دومی در طول سفر درگذشت و دو نفر دیگر به محاصره عکا پیوستند که در سال ۵۸۷ هجری / ۱۱۹۱ میلادی سقوط کرد. سه هزار زندانی مسلمان، از جمله زنان و کودکان، اعدام شدند. در ۷ سپتامبر ۱۱۹۱، ارتشهای صلاحالدین با ارتشهای صلیبی به رهبری ریچارد در نبرد ارسوف درگیر شدند که در آن صلاحالدین شکست خورد. با این حال، صلیبیون نتوانستند به داخل کشور حمله کنند و در ساحل ماندند. تمام تلاشهای آنها برای فتح اورشلیم با شکست مواجه شد. در سال ۵۸۷ هجری قمری / ۱۱۹۲ میلادی، ریچارد پیمان رمله را با صلاح الدین ایوبی امضا کرد که بر اساس آن، پادشاهی صلیبی اورشلیم را به نوار ساحلی بین یافا و صور بازگرداند. اورشلیم همچنین به روی زائران مسیحی باز شد.
رابطه بین صلاح الدین و ریچارد، علیرغم رقابت نظامیشان، نمونهای از جوانمردی و احترام متقابل بود. وقتی ریچارد به تب مبتلا شد، صلاح الدین پزشک شخصی خود و همچنین میوه تازه و یخ برای خنک کردن نوشیدنیهایش را برای او فرستاد. وقتی ریچارد اسب خود را در ارسوف از دست داد، صلاح الدین دو اسب برای او فرستاد.
مشخص است که صلاحالدین و ریچارد هرگز رو در رو ملاقات نکردند و ارتباط بین آنها از طریق نامه یا از طریق پیک بوده است.
مرگ او
صلاحالدین در سال ۵۸۹ هجری/۱۱۹۳ میلادی پنجاه و هفت ساله بود، اما خستگی و کوفتگی که در طول رویارویی با صلیبیون تجربه کرد، سلامتیاش را تضعیف کرده بود. او در اورشلیم ماند تا اینکه از عزیمت ریچارد شیردل مطلع شد. سپس به سازماندهی امور اداری منطقه فلسطین روی آورد، اما کار او را مجبور به لشکرکشی به دمشق کرد. در عین حال، مشکلات اداری و انباشت وظایف سازمانی که در طول چهار سال جنگیدن انباشته بود، سفر او به مصر و انجام حج را به تعویق انداخت و او را ملزم به تلاش فراوان برای جبران ویرانیهای جنگها کرد. او اوقات فراغت خود را صرف بحث با علما در مورد مسائل مذهبی میکرد و گاهی به شکار میرفت. با این حال، هر کسی که او را در اواخر زمستان میدید، متوجه میشد که سلامتیاش رو به زوال است. او شروع به شکایت از خستگی و فراموشی کرد و دیگر قادر به پذیرش مردم نبود.
در شانزدهم صفر ۵۸۹ هجری قمری / ۲۱ فوریه ۱۱۹۳ میلادی، او به تب صفراوی مبتلا شد که دوازده روز ادامه داشت. او علائم بیماری را با شکیبایی و آرامش تحمل کرد، زیرا میدانست که پایان نزدیک است. در ۲۴ صفر / ۱ مارس، به کما رفت. پس از نماز صبح روز چهارشنبه، ۲۷ صفر / ۴ مارس، در حالی که شیخ ابوجعفر، امام کلاس، در مقابل او قرآن میخواند تا اینکه به آیه: {هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهادَة} رسید، صلاحالدین چشمانش را باز کرد و لبخندی زد، چهرهاش روشن شد و شنید که میگوید: «حق...» سپس به نزد پروردگارش در قلعه دمشق رفت. قاضی فاضل و قاضی-مورخ ابن شداد مقدمات او را فراهم کردند، واعظ دمشق او را غسل داد، مردم در ارگ جمع شدند، بر او نماز خواندند و او در آنجا دفن شد و غم و اندوه در میان کوچک و بزرگ گسترش یافت. سپس پسرش، ملک افضل علی، سه روز به سوگواری نشست و نامههایی به برادرش العزیز عثمان در مصر، برادرش الظاهر غازی در حلب و عمویش العادل در کرک فرستاد و آنها نیز در این مراسم شرکت کردند. سپس دارایی او تخمین زده شد و به یک دینار و سی و شش درهم رسید. او هیچ پول دیگری، اعم از ثابت یا منقول، از خود به جا نگذاشت، زیرا بیشتر ثروت خود را صرف امور خیریه کرده بود.
اگرچه دولتی که صلاحالدین بنیان نهاد، پس از مرگش دوام چندانی نیاورد، اما صلاحالدین در آگاهی اسلامی، آزادکننده اورشلیم محسوب میشود و شخصیت او الهامبخش حماسهها، اشعار و حتی برنامههای درسی ملی کشورهای عربی بوده است. دهها کتاب درباره زندگی او نوشته شده و نمایشنامهها، آثار نمایشی و آثار دیگری نیز اقتباس شدهاند. صلاحالدین هنوز هم به عنوان نمونهای از رهبر ایدهآل مسلمان که قاطعانه با دشمنان خود برای آزادسازی سرزمینهای مسلمانان مقابله کرد، بدون اینکه از جوانمردی و اخلاق والا دست بکشد، یاد میشود.
از کتاب رهبران فراموش نشدنی نوشته سرگرد تامر بدر