الان یک دسته بندی سیاسی وجود دارد که هر وقت آن را می بینم، یاد مسلمانان در جنگ پل می افتم. وقتی این نبرد را میخوانید، این جناح سیاسی را خواهید شناخت.
تاریخ نظامی اسلام درسهای زیادی به ما ارائه میدهد که یادگیری آنها در هر زمانی ضروری و ممکن است. حتی آن نبردهایی که مسلمانان در آنها شکست خوردند، ما را ملزم به مکث و بررسی دلایلی میکند که منجر به شکست شد. شاید مشهورترین این نبردها، نبرد پل بود که در بیست و سوم شعبان سال سیزدهم هجری رخ داد. فضای آمادهسازی نبرد در نتیجه تحولات نظامی در جبهه با رومیان، بخش بزرگی از ارتش به جبهه رو به رو با رومیان منتقل شد. سپس ایرانیان تلاشهای خود را بر حذف حضور اسلامی در عراق متمرکز کردند. فرمانده مثنی بن حارثه تصمیم گرفت ارتش مسلمانان را در مرز عراق گرد هم آورد. او به سرعت رفت تا موضوع را به خلیفه ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) اطلاع دهد، اما او را در حال مرگ یافت. او به زودی درگذشت و عمر بن خطاب (رضی الله عنه) جانشین او شد. مثنی وضعیت نظامی عراق را به او گزارش داد. عمر بن خطاب پس از به دست گرفتن خلافت، وظایف زیادی پیش روی خود داشت. با این حال، او جهاد علیه ایرانیان در عراق را در اولویت قرار داد. او مردم را فراخواند و آنها را به جهاد علیه ایرانیان ترغیب کرد. با این حال، وضعیت در این دوره انتقالی بین حکومت دو خلیفه برای مسلمانان کاملاً روشن نبود و مردم در پاسخ به این فراخوان تردید داشتند. پس از تلاشهای مکرر، حدود هزار نفر پاسخ دادند. او آنها را جمع کرد و ابوعبید ثقفی را به عنوان فرمانده آنها منصوب کرد و آنها را به سمت عراق هدایت کرد. طبق اجماع مورخان، ابوعبید ثقفی صلاحیت کامل برای رهبری را نداشت، اما به شجاعت، وفاداری و تقوای خود مشهور بود، به طوری که شجاعت او در میان اعراب آن زمان نمونه بود، واقعیتی که عمر بن خطاب، رضی الله عنه، از آن آگاه بود. با این حال، در آن دوران سخت، چارهای جز واگذاری رهبری ارتش به ابوعبید نداشت، که به محض ورود به عراق، صفوف را منظم کرد و به لطف خدا و سپس به لطف شجاعت و جسارت خود، توانست تمام سرزمینهایی را که مسلمانان رها کرده بودند، بازپس گیرد. او با ارتش خود که از ده هزار جنگجو تجاوز نمیکرد، توانست در سه نبرد بزرگ پیروز شود: النماریق، السقطیه و بقیصیاثا. خلیفه عمر از نزدیک و مستقیماً اخبار ابوعبید را دنبال میکرد و پس از پیروزیهایی که به دست آورده بود، از شایستگی او برای رهبری ارتش اطمینان حاصل کرد. وضعیت پارسیان این پیروزیهای مسلمانان به رهبری ابوعبید تأثیر چشمگیری بر ایرانیان داشت. جبهه داخلی ایران به شدت متزلزل شد، تا جایی که مخالفان رستم علیه او شورش کردند و او را به سهلانگاری و بیعملی در جنگ با مسلمانان متهم کردند. روحیه در صفوف ارتش ایران رو به زوال گذاشت. رستم مجبور شد برای جلوگیری از وخامت اوضاع در جبهه داخلی و برای دستیابی به هرگونه پیروزی بر ارتش مسلمانان، برای بالا بردن روحیه ارتش خود، اقدامی انجام دهد. او جلسهای در بالاترین سطوح رهبری برگزار کرد و فرمانده، جالینوس، را که از جنگ با مسلمانان فرار کرده بود، احضار کرد. او از او خشمگین شد و او را به اعدام با حکم تعلیقی محکوم کرد و او را از فرمانده کل قوا به معاون فرمانده کل قوا تنزل داد. سپس با فرماندهان ارشد ارتش خود در مورد چگونگی دستیابی به پیروزی بر مسلمانان، حتی برای یک بار، مشورت کرد تا روحیه سربازان ایرانی را که در هر رویارویی با مسلمانان شکست خورده بودند، بالا ببرد. رستم زیرک بود، بنابراین با جالینوس، فرمانده سابق ارتش، ملاقات کرد و در مورد نقاط قوت و ضعف ارتش مسلمانان با او مشورت کرد. جالینوس برای او توضیح داد که تعداد زیاد در برابر ارتش مسلمانان فایدهای ندارد. زیرا سبک جنگی آنها بر جنگ و گریز متکی است و در جنگیدن در مناطق مسطح که شبیه محیط بیابانی آنها بود، سرآمد بودند و نکات دیگری که رستم در آمادهسازی ارتش در نظر گرفته و از آنها بهره برد. اولین قدم رستم انتخاب فرماندهای قوی برای سپاه بود. او ماهرترین و زیرکترین سردار ایرانی، ذوالحاجب بهمن جادویه، را برگزید. او یکی از متکبرترین و منفورترین سرداران ایرانی علیه مسلمانان و اعراب بود. او را ذوالحاجب مینامیدند زیرا ابروهای پرپشت خود را از روی تکبر بالا میبرد. رستم فرماندهی سپاه را که بیش از هفتاد هزار ایرانی بودند به او سپرد. رستم همچنین فرماندهان سربازان و قهرمانان سواره نظام را خود انتخاب کرد. برای غلبه بر روش جنگیدن مسلمانان با جنگ و گریز، او برای اولین بار سپاه را با سلاحهای زرهی ایرانی، یعنی فیل، مجهز کرد. رستم برای اهمیت ویژه دادن به این سپاه زرهی، پرچم بزرگ ایرانی به نام داروین کابیان را که از پوست ببر ساخته شده بود، به آن داد. این پرچم فقط توسط پادشاهان آنها در نبردهای سرنوشتسازشان به اهتزاز در میآمد. ابوعبید با هوش خود تحرکات نظامی ایرانیان را دنبال میکرد و خبر لشکر عظیمی را که رستم برای جنگ با سپاه مسلمانان آماده کرده بود، دریافت کرد. او با سپاه خود به منطقهای در شمال حیره به نام «قیس الناطف» رفت و با سپاه خود در این منطقه اردو زد و منتظر رسیدن سپاه ایرانیان شد. ایرانیان رسیدند و در آن سوی رود فرات ایستادند، مسلمانان در سمت غربی و ایرانیان در سمت شرقی، به رهبری بهمن جادویه. بین دو کرانه، پلی شناور بود که ایرانیان در آن زمان برای جنگ ساخته بودند. ایرانیان در ساختن این پلها مهارت داشتند. بهمن جادویه پیکی را به سوی سپاه مسلمانان فرستاد و گفت: «یا ما به سوی شما میرویم یا شما به سوی ما میروید.» ابوعبید از نصیحت عمر سرپیچی کرد عمر بن خطاب قبل از رفتن به جنگ، ابو عبید را نصیحت کرد و به او گفت: «اسرار خود را فاش نکن، زیرا تا زمانی که رازت آشکار نشده، اختیار امور در دست توست و تا زمانی که با اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشورت نکردهای، سخنی نگو.» او به طور خاص به او توصیه کرد که با سعد بن عبید انصاری و سلیط بن قیس، دو نفر از صحابه بزرگوار (که خداوند از همه آنها راضی باشد) صحبت کند. ابو عبید اولین اشتباه را مرتکب شد، زیرا او شروع به بحث و مشورت با اصحاب خود در مقابل فرستاده ایرانی کرد. این کار افشای یک راز و افشای مسائل مربوط به سازماندهی نظامی بود. وقتی پیام به او رسید، خشمگین شد و گفت: «به خدا قسم، نمیگذارم آنها عبور کنند و بگویند که ما ترسو بودیم که از رویارویی با آنها خودداری کردیم.» اصحاب موافقت کردند که به سمت آنها عبور نکنند و به او گفتند: «چگونه میتوانی به سمت آنها عبور کنی و خط عقبنشینی خود را قطع کنی، در حالی که فرات پشت سر توست؟!» مسلمانان و مردم شبه جزیره عربستان در جنگهای صحرایی مهارت داشتند. آنها همیشه برای خود در صحرا یک خط عقبنشینی ایجاد میکردند. در صورت شکست، ارتش میتوانست بدون نابودی کامل به صحرا بازگردد. با این حال، ابوعبید بر نظر خود برای عبور اصرار داشت. یارانش سخنان عمر بن خطاب را به او یادآوری کردند: «با یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله مشورت کن.» او گفت: «به خدا قسم، ما در نظر آنها بزدل نخواهیم بود.» همه این اتفاقات در مقابل دیدگان پیک ایرانی رخ میداد که از فرصت استفاده کرد و خشم ابوعبید را برانگیخت و گفت: «آنها میگویند شما بزدل هستید و هرگز برای ما عبور نخواهید کرد.» ابوعبید گفت: «پس ما به سمت آنها عبور خواهیم کرد.» سربازان گوش دادند و اطاعت کردند و ارتش مسلمانان شروع به عبور از این پل باریک کرد تا به آن طرف که ارتش ایران بود، برسد. در این موقعیت متوجه میشویم که ارتش اسلام وارد منطقهای محدود بین رودخانهای به نام نیل، که رودخانهای کوچک و شاخهای از رودخانه فرات است، و رودخانه فرات شد. هر دو رودخانه پر از آب هستند و ارتش ایران بقیه منطقه را مسدود کرده است. اگر مسلمانان وارد این منطقه میشدند، چارهای جز جنگ با ارتش ایران نداشتند. ایرانیان به خوبی از اهمیت این مکان آگاه بودند، بنابراین فضای باریکی را برای عبور مسلمانان به سمت خود باز کردند. ارتش اسلام در منطقهای بسیار کوچک جمع شده بود. المثنی بن حارثه این را دید و نصیحت خود را به ابوعبید تکرار کرد و گفت: «شما فقط ما را به هلاکت میاندازید.» ابوعبید بر نظر خود اصرار ورزید. ارتش اسلام واقعاً وارد این منطقه شد. ایرانیان ده فیل داشتند، از جمله فیل سفید که مشهورترین و بزرگترین فیلهای ایرانی در جنگ بود. همه فیلها آن را دنبال میکردند. اگر پیشروی میکرد، آنها نیز پیشروی میکردند و اگر عقب میایستاد، آنها نیز عقب میماندند. نبرد نبرد آغاز شد و لشکریان ایرانی، به رهبری فیلها، به سمت ارتش مسلمانان که بین رودخانه فرات و شاخه آن، رود نیل، گیر افتاده بودند، پیشروی کردند. نیروهای مسلمان به تدریج از مقابل فیلها عقبنشینی کردند، اما پشت سر آنها دو رودخانه بود، بنابراین مجبور شدند بایستند و منتظر حمله و نبرد فیلها بمانند. شجاعت و قدرت مسلمانان برجسته بود و آنها وارد نبرد شدند، اما اسبها به محض دیدن فیلها، ترسیدند و فرار کردند و این امر مانع از پیشروی مسلمانان برای جنگ شد. اسبها بازگشتند و به پیادهنظام مسلمانان حمله کردند. تلاشهای مسلمانان برای وادار کردن اسبها به پیشروی به دلیل عدم تجربه آنها در مقابله با فیلها بینتیجه ماند. در این لحظه، پس از آنکه ابوعبید اشتباه کرد و راز را برای فرستاده فارسی فاش ساخت، و در عبور از آنجا برخلاف توصیه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اشتباه کرد، و در انتخاب این مکان برای نبرد اشتباه کرد، و پس از همه این اشتباهات، مجبور شد به سرعت با ارتش خود از میدان نبرد عقبنشینی کند، همانطور که خالد بن ولید در نبرد المضر انجام داد، وقتی دانست که توسط ارتشی از جنوب محاصره خواهد شد. او به سرعت با ارتش خود عقبنشینی کرد تا اینکه در ورودی با ارتش اندرزغر روبرو شد. اما ابوعبید مصمم به جنگیدن بود و گفت: «من تا آخر خواهم جنگید.» اگرچه این عمل او نشان از شجاعتی والا بود، اما جنگها، همانطور که مبتنی بر شجاعت هستند، باید عاقلانه اداره شوند. فیلهای ایرانی شروع به حمله وحشیانه به مسلمانان کردند. ابوعبید به مسلمانان دستور داد اسبهای خود را رها کنند و پیاده با ایرانیان بجنگند. بدین ترتیب مسلمانان سواره نظام خود را از دست دادند و پیاده در مقابل نیروهای ایرانی مجهز به اسب و فیل باقی ماندند. نبرد شدت گرفت و مسلمانان در جنگ تردید نکردند. ابوعبید بن مسعود ثقفی جلو رفت و گفت: «فیل را به من نشان دهید که کجا بکشم.» او همچنین گفته بود: «او توسط خرطومش کشته خواهد شد.» او به تنهایی به سمت فیل سفید پیشروی کرد و به او گفتند: «ای ابوعبید، تو فقط خودت را به هلاکت میاندازی، با اینکه فرمانده هستی.» او پاسخ داد: «به خدا قسم، او را تنها نمیگذارم. یا او مرا میکشد یا من او را.» او به سمت فیل رفت و کمربندهایی را که فرمانده فیل بر روی آنها حمل میشد، برید. فرمانده فیل به دست ابوعبید بن مسعود افتاد و کشته شد، اما فیل هنوز زنده بود، زیرا برای جنگیدن به خوبی آموزش دیده بود. ابوعبید شروع به جنگیدن با این فیل قدرتمند کرد، روی پاهای عقب آن ایستاد و پاهای جلوی خود را به سمت صورت ابوعبید بالا برد. با این حال، ابوعبید در جنگیدن و تلاش برای کشتن آن تردید نکرد. وقتی متوجه سختی ماجرا شد، به اطرافیانش توصیه کرد: «اگر من بمیرم، فرماندهی لشکر برای فلانی خواهد بود، سپس برای فلانی، سپس برای فلانی». او نام کسانی را که جانشین او در فرماندهی لشکر میشدند، فهرست کرد. این نیز یکی از اشتباهات ابوعبید بود، زیرا فرمانده لشکر باید از خود محافظت کند، نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی نگرانی برای لشکر و سربازانش در چنین شرایطی. این فقط مسئله شجاعت نیست، زیرا با مرگ فرمانده، روحیه لشکر فرو میریزد و بسیاری از تعادلهای آن به هم میخورد. اشتباه دیگر این است که ابوعبید توصیه کرد که فرماندهی لشکر پس از او به هفت نفر از ثقیف، از جمله پسرش، برادرش و هشتمین نفر، مثنی بن حارثه، سپرده شود. در حالی که مناسبتر بود که فرمانده بلافاصله پس از او، مثنی یا سلیط بن قیس باشد، همانطور که عمر بن خطاب، رضی الله عنه، توصیه کرد. شهادت ابوعبید و خلافت مثنی ابوعبید به مبارزه خود با فیل ادامه داد و سعی کرد خرطومش را قطع کند، اما فیل با ضربهای او را غافلگیر کرد، بنابراین به زمین افتاد. فیل به او حمله کرد و با پاهای جلوی خود او را لگدمال کرد و تکه تکهاش کرد. وقتی مسلمانان دیدند که رهبرشان به این شکل وحشتناک کشته شده است، وضعیت سختی برای آنها پیش آمد. بلافاصله پس از او، اولین نفر از آن هفت نفر فرماندهی ارتش را به دست گرفت و سوار بر اسب حمله کرد و خود را کشت و کشته شد. دومی و سومی نیز همین کار را کردند و همینطور. سه نفر از پسران ابوعبید بن مسعود ثقفی در این نبرد کشته شدند. یکی از آنها فرمانده ارتش بود. برادرش، الحکم بن مسعود ثقفی، نیز کشته شد. او پس از شهادت ابوعبید یکی از فرماندهان ارتش بود. فرماندهی به المثنی بن حارثه رسید و همانطور که میبینیم، اوضاع بسیار دشوار بود و ایرانیان در حملهای شدید به مسلمانان بودند. در این لحظه، برخی از مسلمانان شروع به فرار از روی پل به آن سوی فرات کردند. این اولین بار در فتوحات ایرانیان بود که مسلمانان از نبرد فرار میکردند. این فرار در این شرایط مبنای قانونی داشت و فرار از پیشروی محسوب نمیشد. گفته شده است که فرار از نیروی مضاعف مجاز است. پس وقتی ارتش ایرانیان شش یا هفت برابر ارتش مسلمانان بود چه؟! اما یکی از مسلمانان اشتباه فاحش دیگری مرتکب شد. عبدالله بن مرتد ثقفی رفت و با شمشیر خود پل را برید و گفت: «به خدا سوگند، مسلمانان از نبرد فرار نخواهند کرد؛ بجنگید تا برای آنچه رهبرتان برای آن کشته شد، بمیرید.» ایرانیان جنگ با مسلمانان را از سر گرفتند و اوضاع دشوارتر شد. مردی که پل را بریده بود، نزد فرمانده ارتش، مثنی بن حارثه، آوردند. مثنی او را زد و از او پرسید: «با مسلمانان چه کردی؟» مرد پاسخ داد: «من نمیخواستم کسی از نبرد فرار کند.» مسلمان پاسخ داد: «این فرار نیست.» عقبنشینی منظم از روی پل مثنی پس از حملات شدید و وحشیانه ایرانیان، با آرامش شروع به رهبری ارتش باقیمانده مسلمانان کرد و به ارتش خود گفت و آنها را تشویق کرد: «ای بندگان خدا، یا پیروزی یا بهشت». سپس از مسلمانان آن طرف خواست تا پل را تا حد امکان تعمیر کنند. برخی از ایرانیان با مسلمانان بودند که به اسلام گرویده بودند و قادر به تعمیر پلها بودند، بنابراین آنها دوباره شروع به تعمیر پل کردند. مثنی شروع به رهبری یکی از عملیاتهای دشوار، عقبنشینی در این مکان باریک در مقابل نیروهای خشن ایرانیان کرد. او شجاعترین مسلمانان را فراخواند و آنها را ترغیب کرد، نه اینکه آنها را مجبور کند، و گفت: «شجاعترین مسلمانان برای محافظت از پل روی آن خواهند ایستاد.» عاصم بن عمرو التمیمی، زید الخیل، قیس بن سلیط، صحابی رسول خدا، صلی الله علیه و آله، و سرور ما مثنی بن حارثه در رأس آنها برای محافظت از پل پیش رفتند. همه آنها برای محافظت از ارتش در هنگام عبور و محافظت از پل ایستادند تا هیچ کس از ایرانیان آن را قطع نکند. مثنی بن حارثه با آرامشی عجیب به لشکر گفت: «با خیال راحت عبور کنید و وحشت نکنید؛ ما در مقابل شما خواهیم ایستاد و به خدا قسم تا آخرین نفر از شما از اینجا بیرون نمیرویم.» مسلمانان یکی پس از دیگری شروع به عقبنشینی کردند و تا آخرین لحظه جنگیدند. خون همه جا را فرا گرفته بود و اجساد مسلمانان، برخی کشته و برخی غرق شده، در دو رودخانه روی هم انباشته شده بود. آخرین شهید مسلمان روی پل، سوید بن قیس، از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. آخرین کسی که از پل عبور کرد، مثنی بن حارثه بود. او تا آخرین لحظه جنگید و در حالی که ایرانیان در مقابل او بودند، عقبنشینی کرد. به محض عبور از پل، آن را از ایرانیان که قادر به عبور به سمت مسلمانان نبودند، جدا کرد. مسلمانان برگشتند و کمی قبل از غروب آفتاب به کرانه غربی رود فرات رسیدند. ایرانیان شب نجنگیدند، بنابراین مسلمانان را رها کردند. این فرصتی برای ارتش مسلمانان بود تا با عقبنشینی به اعماق بیابان فرار کنند. اگر آنها در همان جایی که بودند میماندند، ارتش پارس صبح از آنجا عبور میکرد و کسانی را که باقی مانده بودند، میکشت. پس از نبرد در این زمان، دو هزار مسلمان فرار کرده بودند و برخی از آنها به فرار خود به مدینه ادامه دادند. چهار هزار مسلمان در این نبرد شهید شدند. هشت هزار نفر در آن شرکت داشتند که چهار هزار نفر از آنها در نبرد کشته و در رودخانه غرق شدند. از این چهار هزار نفر، اکثریت آنها از ثقیف و بسیاری از کسانی بودند که شاهد بدر، احد و جنگهای همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند. اوضاع برای مسلمانان دشوار بود و اگر لطف خداوند متعال و سپس انتصاب مثنی بن حارثه نبود، هیچ کس که فرار میکرد، نمیتوانست از این دام آمادهای که ایرانیان برای مسلمانان آماده کرده بودند، فرار کند. مثنی از شایستگی نظامی بینظیری برخوردار بود و این ارزش رهبری صحیح است. ابوعبید بن مسعود سرشار از شجاعت، ایمان و جسارت بود. او اولین کسی بود که بسیج شد و در حضور بسیاری از صحابه برای جهاد بیرون رفت. او پیش از آنها حرکت کرده و به عنوان فرمانده لشکر منصوب شده بود. او با نهایت شجاعت وارد جنگها میشد و از سرزنش به خاطر خدا نمیترسید. او برای حمله به فیل پیش رفت، زیرا میدانست که کشته خواهد شد، بنابراین رهبری را به جانشین خود توصیه میکرد و در جنگ تردیدی به خود راه نمیداد. با این حال، رهبری لشکرها نه تنها به شجاعت و ایمان بستگی دارد، بلکه به مهارت و شایستگی نظامی زیادی نیز نیاز دارد، تا جایی که برخی از فقها گفتهاند: «اگر دو فرمانده وجود داشته باشند که یکی از آنها جایگاه ایمانی داشته باشد اما ارزش رهبری و امارت را نفهمد و دیگری به درجه فسق رسیده باشد اما مسلمان باشد و بتواند جنگها را ماهرانه رهبری کند، اشکالی ندارد که این فرد فسقزده در جنگها فرماندهی لشکر را بر عهده داشته باشد، زیرا او میتواند کل لشکر مسلمانان را نجات دهد، در حالی که دیگری ممکن است با وجود ایمان و شجاعتش، لشکر را به نابودی بکشاند.» جنگ پل در ۲۳ شعبان سال ۱۳ هجری قمری رخ داد. ابوعبید در سوم شعبان به عراق رسیده بود. اولین نبرد او در ۸ شعبان در نمارق، سپس در ۱۲ شعبان در ساقطیه، سپس در ۱۷ شعبان در بقیصیاثا و سپس این نبرد در ۲۳ شعبان بود. ظرف بیست روز از ورود ابوعبید با لشکرش، مسلمانان در سه نبرد پیروز شدند و در یک نبرد شکست خوردند که نیمی از لشکر را نابود کرد. کسانی که باقی مانده بودند فرار کردند و تنها دو هزار جنگجو با مثنی باقی ماندند. مثنی خبر را به همراه عبدالله بن زید به مدینه فرستاد. وقتی رسید، عمر بن خطاب را بر منبر یافت. با توجه به سختی اوضاع برای مسلمانان، موضوع را با او در میان گذاشت. عمر بر منبر گریه کرد. مسلمانان باید این را میدانستند تا دوباره بسیج شوند و برای کمک به بقایای ارتش در عراق بیرون بروند. پس از گریه، گفت: «خدا ابوعبید را رحمت کند! اگر او کشته نمیشد و عقبنشینی میکرد، ما متحد او بودیم، اما خدا تقدیر کرده است و هر چه بخواهد میکند.» پس از آن، کسانی که از نبرد گریخته و فرار کرده بودند، در حالی که به شدت گریه میکردند، به مدینه آمدند و گفتند: «چگونه میتوانیم فرار کنیم؟! چگونه میتوانیم فرار کنیم؟!» این برای مسلمانان شرمآور و ننگین بود، زیرا آنها قبلاً عادت به فرار از دشمنان خود نداشتند. با این حال، عمر بن خطاب (رضی الله عنه) آنها را آرام کرد و گفت: «من متحد شما هستم و این فرار محسوب نمیشود.» عمر همچنان آنها را تشویق و ترغیب میکرد. معاذ قاری نیز با آنها بود که از جمله فراریان بود. او در نماز تراویح امامت مسلمانان را بر عهده داشت و هر زمان که آیات مربوط به فرار از جنگ را تلاوت میکرد، در حال نماز گریه میکرد. عمر او را آرام کرد و گفت: «تو از اهل این آیه نیستی.»