من پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که در جنگ احد با شمشیر خود میجنگید، در حالی که سروران ما ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) نیز او را همراهی میکردند. وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جنگ خسته شد، روی صندلی نشست، بنابراین من جلوی پای چپ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشستم و دستم را روی زانوی چپ او گذاشتم و به او نگاه کردم. موهای بلند، نرم و سیاه او که تا شانههایش میرسید و چهره سفیدش توجه من را جلب کرد، اما آثار خستگی از جنگ در چهرهاش نمایان بود. سپس، مردی ناشناس جلوی پای راست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست. من او را نمیشناختم و قیافهاش را به خاطر نمیآوردم. او دستانش را روی زانوی راست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشت. سپس من دستم را روی زانوی چپ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشتم و آن مرد دیگر دستانش را روی زانوی راست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشت. به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتم: «آیا این مهدی است؟» پیامبر به صورت آن مرد اشاره کرد و سر شریفش را به راست و چپ تکان داد و نشان داد که او مهدی نیست و با اوصافی که برای مهدی ذکر کرده بود، مطابقت ندارد.